بازيگر اينجا مشكل دارد. پس بهتر است بنويسمش. حكايت بيماري كه روي تخت دارد بو ميگيرد را با آن كه پرستاريش ميكند پي ميگيريم. رنج مزمن بيماري مزمن آنقدر پر ميكند همه چيز را كه رابطهي پدر دختري براي بيمار و پرستار كافي باشد. چرا بپرسم چرا پسر و مادر، مادر و دختر و..... تا وقتي ميدانم واقعاً پدر و دخترند؟ پدربزرگ هم باشد عيبي ندارد. معصوميتش بيشتر ميشود. ميدانيد چقدر تناظر و حساسيت پرستاري دختري كه تيمار مادر ميكند را پيچيده كرده بود؟ مادر هنوز زنده است. شايد بيرحمانه باشد. ولي بهتر است پدربزرگ روي بخت بو بگيرد وقتي بيرون آن همه خبر است. درمان اضطراب، اضطراب است. من اگر حتي باور نكنم تجربهي دختره اينه. رنج تيمار بيمار مردني كردن اينه كه حس ميكني داري از زجر و مرگي كه اون توشه شكل ميگيري. از دنيا بريدي، از بيرون و اون همه خبرش و از اون چيزا. فقط رسيدگي به مسايل جسمي نيست كه، بايد گپ بزني باهاش دروغي اميدوارش كني، حواسشو پرت كني هي و رقتانگيزي همهمونو كشف كني هي! اگه نخوا ي حس بد فريب دادنشو داشته باشي خوب همراه ميشي باهاش. يعني ميري تو مودش، رابطه برقرار ميكني. حرفاي مشترك پيدا ميكنين و حين خندهگريه، هميشه زجر ميكشي از اين كه بازم داري فاصله ميداري چون روت نميشه بگي " ببين من جوونم و سالم و حالا حالاها زنده. تو داري ميميري " ميگي بگه؟ ببين اينجا ايرونه. باز ميكنه پنجره رو چشاش پر اشك ميشه به اين دليل ساده كه اشكآور زدن. امّا ميبندشو مياد تو چرا بازم گريه ميكنه؟ عادته ديگه! هر چند وقت يه بار مياد. بعد پا ميشه يه كار مفيد ميكنه مثل دوا دادن به بيمار. شيا ف؟ نه! چرا گهمالش كنم؟ همين خوني كه ميريزه بس نيست؟ تو كشتارگاهها كلٌي از اين خونا ميريزن البته ما گوشت ميخوريم. اما چون مال آدميزاد نيست مهم نيست واسهمون. پيرمرد ميگه: " ببين خيلي پير نيستم من. هر چقدرم پير باشم بيشتر مريضم. " اگه هنوز اصرار دارم شياف استعمال نشه واسه اينه كه ميدونم بين مقعد و دهن فرق ميذارين. فقط چون دردش زياده مصرف ميكنه. هر چقدر ميخوام خودشو ببينم اين بيمار پا به موت نميذاره كه! ميدونين به خودم اينطور ميگم: " اين حسّ بديه كه وقتي مرد، آدم به خودش بگه من كه وظيفهمو انجام دادم. احساس گناه ناشي از كوتاهي كردن خيلي كمتر بده. "همين زنده بودن احساس گناه داره تو خودش. وقتي يكي رو قال ميذاريم دور هم بستني ميخوريم تو اين مرداد حس گناه داريم ، چه برسه به اين كه قالش گذاشتيم بميره، خودمون زنده لابد. اينم كه بگيم راحت شد مرد و اينا، تعارفه. پس لازم نيست چيزي بگه به خودش. همين رو ميدونه كه اين كار رو بايد بكنه. يعني اگه يهو كلّي پول گير بابابزرگ بياد كه بتونه يه پرستار درست و حسابي استخدام كنه بيخيال مراقبتش ميشي؟ " بيخيال كه نه اصلا ً. اما به كارام ميرسم." اينطور ميپرسم: "اونوقت كه زندگيتو ميكردي آدم بهتري بودي يا حالا كه وقف بابابزرگ شدي؟ " "واسه اين كه رو سؤالت فكر كنم بايد پدرم باشه ." شرمنده پيرمرد. ترسيدم جوابتو بدم . نه اين كه واسه پدر بودن زيادي پير باشي. چوخبختيارتر از اين حرفايي. از اون پدربزرگاي از هفت دولت راحتي بيشتر تا از اون پدراي غمگين. احتمالا ً مربوط به هورمونم ميشه. اما بيشتر ربط به " هنوز نه " داره. خيلي ساله به مرگ ميگي " هنوز نه " پدره اما بيچا ره هنوزاز عالم جووني و جدي نگرفتن مرگ و زندگي بيرون نيومده. ميدونين من چي ميگم. ميدونم حوصله نداري دختر اما حرف من اينه كه اين جونعزيزي پير جماعت زياد ربطي به چيزاي ديگه نداره. همين الان يه تن جوون ( كه شامل مغز و سلسله اعصابم ميشه ) بدي به پيره ميره تو خيابونا؛ اون بيرون. ميدونم تيمارداري پدر ديگه يه كار نيك نيست. ميفهمم ا ين نامرديه كه بابا داره ميميره. چقدر پيرش كنم كه راحتتر شه. اينطوري تو هم كه پير ميشي باهاش. يه عمر به همين مفتي گذشت. پس تو بايد خواهر بزرگه باشي. كوچيكتره همونه كه پشت به در دامن لي پوشيده تا نوك انگشتاش رو تو جيباي تنگش كنه و يهوري نگاهت كنه؛ همون وري كه موهاش رو ريخته. گفته بودي " پدر تو هم هست مثلا ً " و اون اينطوري نگاهت ميكنه. همهي اين رو نوشته بودم كه اين لحظه رو توضيح بدم. واسهم لحظهي عجيبي بود. حالت نگاه كردن دختره رو نميشه توضيح داد. فقط ميتونم بگم مهمه. ببينين تو خيلي از اين فيلما و داستانا مهم اونه كه تغييري در روند اوضاع ايجاد كنه، ضربه بزنه و ..... اما معمولاً اين مهمّا كه تو زندگي يه نموره واقعيترمونن اصلا ً يادمون نميمونن. فقط ميتونم بگم كه دختر اوّليّه كه اينقدر با دل خوش خودشو وقف كرده و اگه اسم دو هجايي ميخورد بهش واسه ربط دادنش به اين قضايا ندا ميگفتمش، بعداً كه به اون نگاه فكر كرد ( ببينين، ميدونم من اين لحظهها بعدني ندارن. منظورم از بعداً شب اون روز غروبه ) اينم تلويحا ً فهميد كه اتفافا ً خواهره ( كوچيكتره ) با اون بيخياليش خيلي به بابا نزديكتره. چون بابا اينطوره و اونطوره؟ نه عزيزم چون كسي كه واسه زنده موندن تلاش ميكنه همفازتره يا اوني كه مشغول زندگيشه. راستشو بخواين اينم نيست دليلش. شايد بعدنا يه روز كه خواهر كوچيكه با بيحالي داره وظايفش رو تا برگرده خواهر بزرگه انجام ميده و جواباي سربالاش به بابا به يه جدل جدّي ميكشه و تنش و با هم گريه هم حّتي ديدي كردن و .... و فهميدن كه خيلي بيشتر از خواهر بزرگه هم روميفهمن. حالا كه هنوز همچين چيزي نشده. خواهر بزرگه رم نميخوام بفرستم خيابون بميره. كتك ميخوره برميگرده. كتاب رو با دست باطوم نخوردش ورق ميزنه. چون وقتي گوش به زنگ نفساي بيماره، هي رمان ميخونه. ميگم : " خدا رو چي ديدي؟ شا يد تو زودتر ازش مردي؟ " باعث دلخوشيش نميشه. ميگه: " اون داره زجر ميكشه. " نميفرستم شكنجهش كنن و حّتي نمينويسمش. ربطي به اين داستان نداره. نور توش كمه؛ تو خونه. خونهيي كه مرد توش ميميره اجارهاي نباشه. خود مرديش بيروندار ميكنه قضايا رو. قرباني پيش پيش اين ماجرا مادره بود بازم. هيچ مردني نميخواد قضايا رو تموم كنه. به هر حال پيرمرده داره ميميره. " دارم ميميرم " حس خوبي نيست اصلا ً. بارون زيا دي لازمه الان. اينههاش. بعد از باران دارد تلويزيون نگا ه ميكند دختر. نه نيارين خواهشاً! حرف بد منو گوش كنين! مادرش روي تخت زندان خوب خوابيده و پدرش دارد خانه روشن ميكند در خواب. معلوم نيست كدام شبكه را نگاه ميكند. فقط نور تلويزيون را توي صورتش ميبينيم. صدايش كم است. قبلا ً توضيح داده بودم كه مشقت،چون از ياد ميرود، ابديست. اين شكل تمام شدنش بوده تا حالا.

