تبليغاتX
اینجاها

 

 بازيگر اينجا مشكل دارد. پس بهتر است بنويسمش. حكايت بيماري كه روي تخت دارد بو مي‌گيرد را با آن كه پرستاريش مي‌كند پي مي‌گيريم. رنج مزمن بيماري مزمن آنقدر پر مي‌كند همه چيز را كه رابطه‌ي پدر دختري براي بيمار و پرستار كافي باشد. چرا بپرسم چرا پسر و مادر، مادر و دختر و..... تا وقتي مي‌دانم واقعاً پدر و دخترند؟ پدربزرگ هم باشد عيبي ندارد. معصوميتش بيشتر مي‌شود. مي‌دانيد چقدر تناظر و حساسيت پرستاري دختري كه تيمار مادر مي‌كند را پيچيده كرده بود؟ مادر هنوز زنده است. شايد بي‌رحمانه باشد. ولي بهتر است پدربزرگ روي بخت بو بگيرد وقتي بيرون آن همه خبر است. درمان اضطراب، اضطراب است. من اگر حتي باور نكنم تجربه‌ي دختره اينه. رنج تيمار بيمار مردني كردن اينه كه حس مي‌كني داري از زجر و مرگي كه اون توشه شكل مي‌گيري. از دنيا بريدي، از بيرون و اون همه خبرش و از اون چيزا. فقط رسيدگي به مسايل جسمي نيست كه، بايد گپ بزني باهاش دروغي اميدوارش كني، حواسشو پرت كني هي و رقت‌انگيزي همه‌مونو كشف كني هي! اگه نخوا ي حس بد فريب دادن‌شو داشته باشي خوب همراه مي‌شي باهاش. يعني ميري تو مودش، رابطه برقرار مي‌كني. حرفاي مشترك پيدا مي‌كنين و حين خنده‌گريه، هميشه زجر مي‌كشي از اين كه بازم داري فاصله مي‌داري چون روت نمي‌شه بگي " ببين من جوونم و سالم و حالا حالاها زنده. تو داري مي‌ميري " مي‌گي بگه؟ ببين اينجا ايرونه. باز مي‌كنه پنجره رو چشاش پر اشك مي‌شه به اين دليل ساده كه اشك‌آور زدن. امّا مي‌بندشو مياد تو چرا بازم گريه مي‌كنه؟ عادته ديگه! هر چند وقت يه بار مياد. بعد پا مي‌شه يه كار مفيد مي‌كنه مثل دوا دادن به بيمار. شيا ف؟ نه! چرا گه‌مالش كنم؟ همين خوني كه مي‌ريزه بس نيست؟ تو كشتارگاه‌ها كلٌي از اين خونا مي‌ريزن البته ما گوشت مي‌خوريم. اما چون مال آدميزاد نيست مهم نيست واسه‌مون. پيرمرد مي‌گه: " ببين خيلي پير نيستم من. هر چقدرم پير باشم بيشتر مريضم. " اگه هنوز اصرار دارم شياف استعمال نشه واسه اينه كه مي‌دونم بين مقعد و دهن فرق مي‌ذارين. فقط چون دردش زياده مصرف مي‌كنه. هر چقدر مي‌خوام خودشو ببينم اين بيمار پا به موت نمي‌ذاره كه! مي‌دونين به خودم اينطور مي‌گم: " اين حسّ بديه كه وقتي مرد، آدم به خودش بگه من كه وظيفه‌مو انجام دادم. احساس گناه ناشي از كوتاهي كردن خيلي كم‌تر بده. "همين زنده بودن احساس گناه داره تو خودش. وقتي يكي رو قال مي‌ذاريم دور هم بستني مي‌خوريم تو اين مرداد حس گناه داريم ، چه برسه به اين كه قالش گذاشتيم بميره، خودمون زنده لابد. اينم كه بگيم راحت شد مرد و اينا، تعارفه. پس لازم نيست چيزي بگه به خودش. همين رو مي‌دونه كه اين كار رو بايد بكنه. يعني اگه يهو كلّي پول گير بابابزرگ بياد كه بتونه يه پرستار درست و حسابي استخدام كنه بي‌خيال مراقبتش مي‌شي؟ " بي‌خيال كه نه اصلا ً. اما به كارام مي‌رسم." اين‌طور مي‌پرسم: "اونوقت كه زندگي‌تو مي‌كردي آدم بهتري بودي يا حالا كه وقف بابابزرگ شدي؟ " "واسه اين كه رو سؤالت فكر كنم بايد پدرم باشه ." شرمنده پيرمرد. ترسيدم جوابتو بدم . نه اين كه وا‌سه پدر بودن زيادي پير باشي. چوخ‌بختيارتر از اين حرفايي. از اون پدربزرگاي از هفت دولت راحتي بيشتر تا از اون پدراي غمگين. احتمالا ً مربوط به هورمونم ميشه. اما بيشتر ربط به " هنوز نه " داره. خيلي ساله به مرگ مي‌گي " هنوز نه " پدره اما بيچا ره هنوزاز عالم جووني و جدي نگرفتن مرگ و زندگي بيرون نيومده. مي‌دونين من چي مي‌گم. مي‌دونم حوصله نداري دختر اما حرف من اينه كه اين جون‌عزيزي پير جماعت زياد ربطي به چيزاي ديگه نداره. همين الان يه تن جوون ( كه شامل مغز و سلسله اعصابم مي‌شه ) بدي به پيره ميره تو خيابونا؛ اون بيرون. مي‌دونم تيمارداري پدر ديگه يه كار نيك نيست. مي‌فهمم ا ين نامرديه كه بابا داره مي‌ميره. چقدر پيرش كنم كه راحت‌تر شه. اين‌طوري تو هم كه پير مي‌شي باهاش. يه عمر به همين مفتي گذشت. پس تو بايد خواهر بزرگه باشي. كوچيكتره همونه كه پشت به در دامن لي پوشيده تا نوك انگشتاش رو تو جيباي تنگش كنه و يه‌وري نگاهت كنه؛ همون وري كه موهاش رو ريخته. گفته بودي " پدر تو هم هست مثلا ً " و اون اين‌طوري نگاهت مي‌كنه. همه‌ي اين رو نوشته بودم كه اين لحظه رو توضيح بدم. واسه‌م لحظه‌ي عجيبي بود. حالت نگاه كردن دختره رو نمي‌شه توضيح داد. فقط مي‌تونم بگم مهمه. ببينين تو خيلي از اين فيلما و داستانا مهم اونه كه تغييري در روند اوضاع ايجاد كنه، ضربه بزنه و ..... اما معمولاً اين مهمّا كه تو زندگي يه نموره واقعي‌ترمونن اصلا ً يادمون نمي‌مونن. فقط مي‌تونم بگم كه دختر او‍ّليّه كه اينقدر با دل خوش خودشو وقف كرده و اگه اسم دو هجايي مي‌خورد بهش واسه ربط دادنش به اين قضايا ندا مي‌گفتمش، بعداً كه به اون نگاه فكر كرد ( ببينين‌، مي‌دونم من اين لحظه‌ها بعدني ندارن. منظورم از بعداً شب اون روز غروبه ) اينم تلويحا ً فهميد كه اتفافا ً خواهره ( كوچيكتره ) با اون بي‌خيالي‌ش خيلي به بابا نزديكتره. چون بابا اينطوره و اونطوره؟ نه عزيزم چون كسي كه واسه زنده موندن تلاش مي‌كنه هم‌فازتره يا اوني كه مشغول زندگيشه. راستشو بخواين اينم نيست دليلش. شايد بعدنا يه روز كه خواهر كوچيكه با بي‌حالي داره وظايفش رو تا برگرده خواهر بزرگه انجام مي‌ده و جواباي سربالاش به بابا به يه جدل جد‍ّي مي‌كشه و تنش و با هم گريه هم حّتي ديدي كردن و .... و فهميدن كه خيلي بيشتر از خواهر بزرگه هم رومي‌فهمن. حالا كه هنوز همچين چيزي نشده. خواهر بزرگه رم نمي‌خوام بفرستم خيابون بميره. كتك مي‌خوره برمي‌گرده. كتاب رو با دست باطوم نخوردش ورق مي‌زنه. چون وقتي گوش به زنگ نفساي بيماره، هي رمان مي‌خونه. مي‌گم : " خدا رو چي ديدي؟ شا يد تو زودتر ازش مردي؟ " باعث دلخوشي‌ش نمي‌شه. مي‌گه: " اون داره زجر مي‌كشه. " نمي‌فرستم شكنجه‌ش كنن و حّتي نمي‌نويسمش. ربطي به اين داستان نداره. نور توش كمه؛ تو خونه. خونه‌يي كه مرد توش مي‌ميره اجاره‌اي نباشه. خود مردي‌ش بيرون‌دار مي‌كنه قضايا رو. قرباني پيش پيش اين ماجرا مادره بود بازم. هيچ مردني نمي‌خواد قضا‌يا رو تموم كنه. به هر حال پيرمرده داره مي‌ميره. " دارم مي‌ميرم " حس خوبي نيست اصلا ً. بارون زيا دي لازمه الان. اينه‌هاش. بعد از باران دارد تلويزيون نگا ه مي‌كند دختر. نه نيارين خواهشاً! حرف بد منو گوش كنين! مادرش روي تخت زندان خوب خوابيده و پدرش دارد خانه روشن مي‌كند در خواب. معلوم نيست كدام شبكه را نگاه مي‌كند. فقط نور تلويزيون را توي صورتش مي‌بينيم. صدايش كم است. قبلا ً توضيح داده بودم كه مشقت،چون از ياد مي‌رود، ابدي‌ست. اين شكل تمام شدنش بوده تا حالا.

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 2:40 |

 

 

 

  صحنه مجبور ِروايت بود

  بعد بود

 دوستانم دشمنانم را يكي يكي مي‌كشتند

 من طرف ِزنده‌ها بودم

 مانده بودم ميان غشاي پنجره‌ي كدر در آفتاب

 داريم صحنه‌ي جنايات فجيع را مي‌بينيم/ بعد/ مي‌آيند و جانيان فجيع را مي‌كشند

 داريم صحنه‌ي جنايات فجيع را مي‌بينيم

 طرف خطاب من كسي‌ست كه قرباني‌ست

 يكي مرد ايستاده بود بالاتر/ كودكان را ازاله‌ي بكارت مي‌كرد

 يكي خون/ كه مي‌خورد از گلوي پرنده

 كمي كه با آفتاب        ور مي‌رفت

 خوني مي‌شد گوشه‌هاي ايرانش

 شبش پرنده‌نشان سر به آسمان مي‌برد

 و صبح زود مي‌دويد و مي‌دو به برسد به اتوبوس

 شبم شبت شبش درون اتاق خواب زنده داشت

 و شيء در شب آبي شدن تنم مي‌شد

 رفتيم ميان مرده‌ها/ شمع روشن كرديم/ همه بودند

      همه

 آن‌كه مي‌كشدمان/ دشمن است/ همان كه مي‎‌ميرد

  ماييم همان كه مي‌ميريم

 اين‌طور گفته‌اندمان

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 16:51 |

 

 

نقد سنجه‌گر كه همان درك عرفي ما از نقد است و انضمامي‌ي شكل عمومي ِاقبال به آثار هنري، فارغ از بلاهتي بنيادين نمي‌تواند لحظه‌اي دوام آورد و بنيادين بودن اين بلاهت در هم پسيني و هم پيشيني بودن آن قطعيّت مي‌يابد.

 قدرت يك نظام ارزش‌گذاري را مي‌تواند انسجام دروني و حيطه‌ي نفوذش تبيين كنند. انسجامش منوط به اين است كه چيزي بيرونش نماند. پس مي‌‎بينيم كه بسياري نگاه كاركردگرا به حيطه‌هاي آن نظام را توهيني ويران‌گرتر حتي از نگاهي مي‌داند كه پيشنهادهاي ديگري براي مطلوب-نامطلوب دارد ( دودويي‌ي مطلوب-نامطلوب را ملايم‌ترين و ازنفس‌افتاده‌ترين شكل ارزش‌گذاري فرض كنيم ). پس اينجا هم احكام و الگوها را خود ِنظام مي‌چيند و هم بر مبناي آن‌ها موارد مصداقي را اعتبار مي‌دهد. به اين ترتيب به شكل مضحكي مصداق‌ها، به خاطر سرنوشتي كه خود اين نظام براي‌شان قضاوت كرده، خود برهان و حجّتش باز مي‌شوند. حال اگر اين چرخه در بسياري نظام‌ها كامل نباشد ( كه نيست ) هم‌واره اركانش سوق به سمت اين كمال پيدا مي‌كنند.

 يك جنبه‌ي بديهي‌ي يك نظام ارزش‌گذاري تماميّت‌خواهي و كل‌گرايي‌ش است. يعني هر چه در آن مطلوب شود، يا خودش آيت‌وار كلّ نظام را بازنمايي مي‌كند يا سرنوشتش طيّ آن كليّت روشن مي‌شود و ... تعارض‌ها چندان راهي به اين نظام‌ها ندارند و اگر هستند يا حل نشده‌اند، يا ظاهري‌اند و يا نفوذي از غير ( غير، همان نامطلوب است ).

 خوب الآن آن جوان مي‌خواهد شعر خوب بگويد، نقاشي خوب بكشد، داستان خوب بنويسد، ايفاي نقشي خوب در آن نمايش كند و ... جوان را مي‌گويم چون هم گفتني‌تر است و هم هنوز بلاتكليف. خوب يا معيارهاي مشخصي براي بد و خوب كردن كار موجود است كه اگر اين‌طور، چگونه آن جوان آنها را صائب مي‌داند؟ چون بزرگان گفته‌اند؟ چون زورش كرده‌اند؟ چون خود انديشيده و به صحّت‌شان ايمان آورده؟ چون اصلاً خود آنها را وضع كرده؟

( واژه‌ي قانون را هم مي‌شود در حيطه‌ي بازي، حقوق جزا و ... ديد؛ كه يعني اين‌ها چيزهايي‌ست كه قرار گذاشته شده و تخطّي از آن جريمه و عقوبت دارد ؛ هم در علوم مثلاً كه بحث قرار گذاشتن نيست و بحث توصيف و تبيين چيزي‌ست كه وجود دارد ( خوب حالا مي‌دانيم كه آن قرار گذاشتن‌ها  در نظام‌هاي ارزشي ميل به استقرار در ازليّت-ابديّتي غيراعتباري دارند و از سويي آن قوانين علمي هم فارق از قول و قرار نيستند ))

 يا نيستند اين معيارها يا در ترديد افتاده‌اند و معيار، تاب ترديد را ندارد، يا گزاره‌هايي كه حمل‌شان مي‌كنند و واژه‌هاي كليدي‌شان آن‌قدر جورواجور خوانده مي‌شود كه همه‌رقمه حلّه و ...

 قوانين و معيارهاي هنري‌جات و امور ذوقي از كدام دسته‌اند؟ چيزهايي هستند كه وجود دارند و كشف مي‌شوند يا قراردادهايي براي افره و پاداش مي‌دانيم‌شان؟ متأسّفانه بد تمايل به اوّلي دارند اين‌ها.

 چون توي جهان سوّمي كه هستيم ( جنوب ) اگر هم گاهي زير بار عقل جزءنگر بروند، در حيطه‌ي معاش است و توي وادي هنر چند دهه پس از نيما كه عاشق بر رونده بود، هنوز پي آن جوهر يگانه‌اند؛ چيزي كه اهلش باشي اگر، گاهي خودش را آشكار بر تو مي‌كند.

 رك بگويم هيچ‌كدام از نحله‌هاي روز هنري را نشناخته‌ام كه درش با خيال راحت فارغ از اين ذهنيّت باشيم. شايد چون خوي ليبرال و خلق پلورال را مال غربيان ناجنس و بالاتفاق امپرياليست شناخته‌ايم، حال نمي‌كنيم پيشنهادمان را دريچه‌اي در كنار دريچه‌هاي ديگر بدانيم. حقيقت‌مآبي كشته ما را و فيگور بر حذر از حقيقت هم اگر مي‌گيريم، چنان در نفي و سلبيّات يكّه‌گرا مي‌تازيم كه خود حقيقتي مي‌شود. « آنها بدند » سرراست‌ترين بيان ِموجود « ما خوبيم » مي‌شود.

 اين حقيقت‌مآبي آنقدر ريشه دارد كه حتي دوستان معطوف به فلسفه‌ي تحليلي وقتي مي‌خواهند به فارسي تيوري بنويسند، باز مبتلا به ارائه‌ي كليّتي بي‌خدشه و كشف جرائم مي‌شوند.

 خوب پسر يا دختري كه اين حين كمي توي باغ آمده، هم‌چنان مي‌خواهد شعر و داستان و ... خوب توليد كند. مي‌دانيد آن بلاهت چگونه بنيادين مي‌شود؟ چون هم مي‌خواهد كالايش خوب فروش رود ( تأييد اهل فن خود نوعي از خوب فروش رفتن است ) و هم مي‌خواهد به حق كالايش خوب فروش رود و گندم‌نماي جوفروش نباشد. هنوز معلوم نيست بنيادين بودن اين بلاهت؟ هم مي‌خواهد آن معيارهاي حقيقي ازلي و ابدي در اثرش جاري باشد و هم آن معيارها بلافاصله توسّط آنها كه بايد درك شود كه: او دارد و ما نداريم.

 هنوز معلوم نيست؟ چرا هيچ تعريفي نمي‌تواند حتي يك آن، نهايي باشد؟ يك دليل ساده‌اش اين كه يا بديهي‌ست كه حشو است و يا بديهي نيست كه اجماع بر سرش نيست ( به ياد داريد كه اينجا تعريف را متأسّفانه از جنس « قرار مي‌گذاريم » نمي‌شناسند و در حال تبيين، كشف هم مي‌كنند! ) پس مو هي مي‌رود لاي درزش. خوب اگر فرد ترجيحي داشته باشد كه ذائقه، آرمان يا هر چيزي همراهي‌اش كند، چگونه مي‌تواند ديگري را همراه اين ترجيح كند ( پرسيدنم از چگونگي وجه ايجابي دارد )؟ كاري بيش از در ميان گذاشتن مي‌شود كرد؟

 اين كه ناگهان خود را نائل به كشف آن يگانه‌اي ببيني و ديگراني هم بفهمند كه كشفش كرده‌اي و اين ارزشت شود چون خود كشفش نكرده‌اند امّا دانسته‌اند كه تو كشفش كرده‌اي ... مي‌شود توفيق. امّا چطور؟

 من كه مي‌نويسم مي‌دانم هر لحظه مي‌توانيم از پسندهاي‌مان، آرمان‌ها، نفرت‌ها و ... بگوييم و سرش جدل كنيم، با هم تماشا كنيم يك، دو يا چند چيز را و ... و اين كه لزومي ندارد حيطه‌هاي تيوري و اثر هم‌پوشاني كنند.

 امّا به والله اگر اين معيارگرايي يا جمله‌هاي احمقانه‌اي مثل « هر چيزي بالاخره يه اصولي داره » را كمي با تأمّل تماشا كنيم و بياييم سراغ گفتگو در هر غلظت ممكن در حيطه‌ي هنر، هنر به كنار، حال و روز همه چيزمان بهتر مي‌شود.

 اگر همه‌ي ما قدرت را دوست داريم ( كه داشته باشيم ) بگذاريم بيايد با ما. ثبت كه شود سوارمان شده. 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 18:21 |

 

 

توي شلوغي ِبازار بود و آدم‌هايي بوديم كه بيشترمان را به اسم مي‌شناختيم. برّه‌اي كه كرّه‌اسب هم بود با چندتاي ديگر دنبال صاحبش مي‌رفت كه به فروش برود.

- برّه‌اي كه كرّه‌اسبي، مي‌خرنت كه چي بشي؟

 صاحبش گفت: واسه قربوني مي‌خرن.

 چاقو همراه داشت كه همانجا كنار آب سرببرد.

- اين كه قدّ يه اسب اسباب‌بازيم گوشت نداره!

 صاحب ِغم‌زده جواب داد: چه كنن مردم؟ فقيرن. همين يه كف دست گوشت رو نذر مي‌كنن ( آن‌وقت‌ها هم بشردوستي رواج داشت ).

 مرد خاورميانه‌اي فقير داشت نزديك مي‌شد و چشم به اين يك كف دست گوشت هراسان داشت كه خوب مي‌دانست قرار است سرش را ببرند.

 هر چي تو جيبم بود رو كف دست صاحب برّه و چاقو و كرّه‌اسب گذاشتم. خواست چاقو به گلوي دوستم بگذارد كه خودم را انداختم وسط: فعلاً نمي‌خوام بكشمش

 خجالت كشيدم بگويم از كشتن منزجرم و ككم از كشته شدن كشندگان نمي‌گزد. باقي پولم را با دقت و تقوي حساب كرد. برّه‌اي كه كرّه‌اسب بود را زير بغل زدم، خارج شدم، همراهانم عوض شدند و در روزگار خودمان هستيم.

 حالا بيشتر او يك اسب اسباب‌بازي‌ست. پوست رويش مثل برّه پرز دارد و خاكستري‌ست و جاي اين كه مثل كرّه‌اسب‌ها پاهايش بلندتر از بعدهايش باشد، مثل سگ پاكوتاه بدن سوسيسي دارد.

 گذاشته‌امش روي طاقچه و با همه‌ي اين اوصاف مرا نگاه مي‌كند.

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 17:50 |
 

 

 

 پرنده‌ي كوچك از آسمان‌خراش افتاد روي درخت. خواندنش مثل پاوروتي بود با صداي خفه. كوچك بود چون. پرنده‌ي ديگر كه ماده بود و رنگ‌هاي بيشتري داشت و زرد، آمد. شايد تمايل شديدي هم به اين مسأله نداشتند. همين‌طوري. آميخته شدند و در هم رفتند. حاصل كار توي بشقاب يك بال بود و جايي از تن.

+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 3:54 |

 

 

 خارج از خانه می‌شد برود دور

 به سرعت می‌رفت ‌و می‌ایستاد

 دور از ماندن    و می‌ماند در یاد

 بسیار بود و بسیار

 شاعرانه و بند بند

 اگر چند بار بیشتر می‌دانست

 نفس دور می‌شد از ما و چشم‌انداز

 غروب از آفتاب و دریای‌مان رفت اگر    برود

 خستگی مثل ِیک مرد روی یک اسب می‌نشیند

  زمین می‌نشیند

 گ‍

 گنجشکی می‌پرد از پرچم / نقشه‌های بهتری دارد

 وقتی که اسب را ذکر ِاسب داشت پاره می‌کرد

 استخاره می‌کرد مرد ِلوچ برای هر دو چشم

 ایستاده روی مشت ِشراب با لب ِآسانش

 

 شاعری می‌‎کند به هر چیز    که شاعر باشد

 هر چه چهره برمی‌داشت

 اثر ِروزی تمام‌تر را می‌دیدیم

 هر چه آفتاب می‌خورد / می‌مرد

 پیش از طلوع ِطبیعت سر به خاکش برد

   نیمه‌های طبیعت

 ای کوه ِمیان ِدو کوه     تو کوه باش

 بنداز این عادت از سرت    دماوندت بپاش شب میان ِمنظره

 ای آبی‌ی ِنشسته در عمرم

 ای عمق ِباژگون ِچند دریا

 برگردی خانه‌ات ببینم    می‌منم مثلم که بود

 عمری منم که نباشم به صحبتی بدون تو

 عمر را ببین و تا عمقش برو

 شوخی‌ش می‌شویم هر شب و     روزی که زنده‌ایم

 می‌ترسم از بدون ِتو مخصوصاً اگر باشی

 بیشتر ِمرگ‌ومیر ِعشاق این دلیلش

 دلیل ِدیگر همین که می‌نویسم

 یعنی الآن آبی‌ش     صبح است

   اگر بنویسی

 نوشته بودم صبحمی به دیوار ؟

 روی دیوار ِصبحمی ؟

 روبرو لیسیدنی‌ست    بشنو

 چه برایم ؟   تو    چه برایم تو ؟   چه برایم ؟  تو

 تو کوکاکولاکاهوسکنجبینی ظهر ِتابستان

  ای هُرم ِمزرعه که درون ِکَکَم تکی

 زمستان غلامی که می‌گاینت به فرمایش ِحکی‍‌ ی‍ ی‍ م

  در بیع ِتک به تک تَرَکَم مزّه کردنی‌ی‌م‌م‌م‌م

 م‌م‌م‌ماه ِاز پنجره پیدا نشده، سمت ِتاریکی‌ی تن تابیده، تا شد

   دولّا دولّا تا شد ما

 رفتیم و نیامدی به قبرت، ماهم بزنی کمم کمانت

   پس مرد را آهسته کنید

    خوب که شد

   مرد را آهسته کنید

     من ؟

 آن هیچ      بودم

 وقتی نگاه    می‌کردم فاصله‌ی بین ِچند چیز

 به این زبان می‌گویم وقتی چیزی می‌بینی لکنت ِفکر هست

 من نیز    البته کمی عشق در چنته داشتم

         آنجا

 زیر ِپنجه‌ی آفتاب معرّفی‌ی درخت می‌کردم

 شب داشتم می‌رساندم به آفتابش با چند ستاره    که مردم ( ای‌ی‌ی‌ی ) می‌دیدند

   تمام ِپرچم و پرنده ندیدم

       میان ِزن

 زنی که موسی بود / ده فرمان یکی یکی شکست

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 1:2 |
 

           کشتار ۶۷

+ نوشته شده توسط نیما صفار در یکشنبه دهم شهریور 1387 و ساعت 4:13 |

 

 

یعقوب مهرنهاد

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 4:27 |
 

 

نگاهی از این دست به «از روزگار رفته حکایت» ابراهیم گلستان

یک دستی تایپ می‌کنم. تقه بر کی‌بورد می‌زنم. کتاب «مد و مه»* با نرم‌افزاری که نصب کرده‌اند برایم باز می‌شود روی مونیتور. نرم‌افزار را نمی‌شناسم و کتاب ورق می‌زنم. این نشناختن نه رازی دارد با خود و نه سببیت . چون 1387 است؟ سه داستان – داستان اوّل: «تصویر او در ذهن من امروزه از عکسی‌ست از سالی که من یک‌ساله بودم» این آغاز با تکراری که در لغت سال دارد، با متمایز کردن عکس از تصویر و با احضار زمان آن‌طور که چیزی طی شده باشد... سال‌ها سال بعد، زمانی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود بعدازظهر دوردستی را به یاد آورد که پدربزرگش او را به کشف یخ برده بود «صد سال تنهایی»... می‌دانم حتی ترجمه‌اش هم قابل قیاس نیست. آن‌چه الآن می‌شود احضار بشود مثلاً همین دوردستی‌ست؛ دوری که در دسترس است. به قبل که برویم، عنوانش هست: «از روزگار رفته حکایت» لااقل دو جور می‌شودش خواند (خواندن لذت‌بخش) هم با مکث بین «رفته» و «حکایت» و هم بی آن به عنوان یک ترکیب. بسامد «از» را ببینید در نام و آغاز که حقّ «از» را به جا می‌آورد. این به جا آوردن حقّ کلمه، این ایهام، رازآلودگی بی در میان بودن رازی مشخص (رازوارگی) نگاه ِ در نگاه ِ ناشی، ناکارکردگرا به نثر و... نمو خواستی‌ست؛ خود نمو خواست که به محض دیدن، دیده می‌شود؛ تنیدگی و تمامیّت در اثر را می‌خواهد و می‌شود و هنر (داستان کوتاه) نه چون برش و... است که با درکی استعلایی از واقعیّت؛ درکی کل‌خواه حتی اگر این کل از جمع اجزاء نباشد؛ کلّی خیلی هگلی‌مآب هم اگر نه، همین که با کلّی‌نگری پیشامدرن ایرانی-اسلامی سازگار است و با اشرافیّت آقامنشانه.
آن‌چه گلستان با نثر می‌کند، آن‌قدر و طوری‌ست که القاء حالت و فضا کند، با خواست موسیقایی، نه فقط سجع و نه فقط در آهنگ و شنیدن، که در ضرباهنگ فید و کات تصویر و رخداد و نظر. می‌خواهد و می‌کند و ارائه می‌کند: چیزی هم‌بسته از رخداد، لحن، منظر و... و متشکل از اعتدالی به شکل ابراهیم گلستان. این اعتدال که در تن و نفس نویسنده به بلوغ می‌رسد، امکان تقدّم/تأخرگذاری یا حدس سببیّت را در اثر بسیار کم می‌کند. مثلاً «زن‌بابا شلیته می‌پوشید. وقتی که می‌نشست – اگرچه همیشه نشسته بود – انگار می‌افتاد. شاید برای همین هم همیشه تا می‌شد از جا بلند نمی‌شد. وقتی می‌افتاد هف‌فی! صدا می‌کرد. (ص12)» یا «این را تمام مهمانان یک‌جا با هم نفهمیدند. فهم انگار خرده خرده به راه افتاد، انگار با نگاه از چشمی به چشم دیگر رفت هرچند چند لحظه بعد در واهمه همه ملتفت بودند، و در سکوت که انگار انتها نداشت – گوزیدم./ دست خودم نبود. حواسم نبود. شاید سنگینی سکوت بود که بر نفخ معده‌ام فشار آورد.(ص76)» را نمی‌توانی بگویی: جمله پیش می‌برد؟ لحن؟ رخداد؟ تصویر؟ و... پاسخش بسیار ساده‌ست: ابراهیم گلستان. و این را هم می‌نویسم که وقتی «این‌قدر» پیش بردن اثر کار مثلاً مؤثر باشد، اثر هم در او پیش می‌رود پس. کار مرور شدن است دیگر. اصطلاح روزمرّه‌اش دقیق‌تر است: دوره کردن.
در این داستان ِ به خصوص، «بابا» که همان مرد ِ طبیعی-روستایی‌منش بی‌غل‌وغشی‌ست که می‌تواند نشان گذشته‌ای (سپری شده‌ای) باشد اگر نه آرمانی (قطعاً) امّا گاهی حسرت‌انگیز از بابت‌هایی، وصل می‌کند چیزهایی را به هم؛ چیزهایی که می‌گذرند. حسّ کار صرفاً نوستالژیک یا اقامت‌خواه نیست؛ خواست زیست‌جهانانه‌ای شاید برنیاید. گذشته‌ی نرم و ملایم ِ «یادش به خیر»ی اگر نیست، آن ویرانی و تباهی «صد سال تنهایی» را هم ندارد (باز مقایسه). چیزی که میان هست، نوعی تلخ‌اندیشی آقامنشانه «باری، من چیزی نمی‌خواهم، حسرت ندارم. می‌دانم تلخ است. این من هستم که می‌دانم» در مذاق‌مان می‌نشاند با نثری نثرآورانه.
بالاتر اشاره شده: زبان‌آوری گلستان می‌تواند جنبه‌ی کارکردگرای نثرش را از چشم بپوشاند. گلستان در این داستان‌ها وقوف به موقعیّت خود و زمانش دارد. باشد بعد. تا اینجا هستیم یادمان باشد شدّت شفاهیّت آثار گلستان. هر کار که با زبان و کلمه می‌کند، برای بهتر شنیدن است. اینجا بهتر یعنی لااقل درک تمایزها.
بسیار این امکان هست و ما «به عینه» شنیده‌ایم تکیه کلام شدن و روایت شطح‌وار قطعاتی از قصّه‌های گلستان «ای کاش من یا توی تاریکی را درست می‌دیدم، یا اصلاً خبر نداشتم که تاریکی هست (ص91)» و بسیاری از سطرهای «مدّ و مه» مثلاً. این امکان را فی‌المثل کارهای بهرام صادقی علی‌رغم تنوّع و سرشاری‌شان از تکنیک و موقعیّت به ما نمی‌دهند. آنجا سودای بازگویی حقیقتی برتر یا لااقل دیگر نیست؛ حقیقتی که از خلال تمثیل و مصداق خودنمایی کند. حال گاهی مانند «مدّ و مه» سهم ایراد سخن و ابلاغ دیدگاه و استعاره و کنایه آن‌قدر هست که به عینه شنیدنی باشد و گاهی این‌جا (از روزگار...) جهان شخصی را فقط پیش نمی‌کشد (با این که دلی‌ترین داستانش است) آدم این‌کاره‌ای‌ست که هم تاریخ ادبیات و هم نخبه‌گی زمان خودش را مخاطب کرده. اهمیّتی که به احراز جای‌گاه می‌دهد را چندان نمی‌پسندم. نوعی عوام‌فریبی دارد در خودش: این چیزی بیشتر از آن میل همینگویی به تسخیر با روایت است. گروکشی از چیزی‌ست که اعتقادی به‌ش نیست. استاد ِ این بازی رؤیایی‌ست (یدالله).
چیز مهم دیگری که در ساخت‌یابی داستان‌های گلستان سرنوشت‌ساز می‌بینم، چگونگی بروز حوادث است: نه نمودی بی‌اهمیّت، طنز و کلّاً ناجدی دارند و نه به عنوان چیزی که باید زنجیره‌ی رخدادها منتهی به‌اشان شود، بیان‌گری می‌کنند. ضربه زدن، تلقی پایان و... آن‌طور که عادت دراماتیک ماست، اینجا در کار نیست. پایان مال همان عادت، پایان مال روایت است... در بی‌واسطه زیستن خبری از پایان نیست. چون برسد نیستیم تا تجربه‌اش کنیم. در همین داستان عنصر شرّی «دایی عزیز» نام نیز هست؛ شرّی که جذاب و قوی‌ست و اگر شرّ است برای این است که با تغییر و آینده است. امّا آن که از دست می‌رود را خود راوی‌ست که تباه می‌کند (با این گناه درد را درونی می‌کند) چه با شوخی با الکتریسیته و چه با «گفتم پس کی دوباره می‌آیی؟ نگاهم کرد. گفتم خوب، پس چرا نمی‌آیی؟ نگاهم کرد؛ آن‌وقت گفت ای بابا ما را دیگر نمی‌خواهند. گفتم کی گفته؟ کی تو را نمی‌خواهد؟ کی گفته؟ گفت بابا وقتی پیر شدی از نگاه می‌فهمی. گفتم چه چیز را از نگاه می‌فهمی؟ گفت ای بابا، هر چیز؛ هر چیز، باباجان. دیدم انگار پرت می‌گوید. من هم گرسنه بودم، گفتم وقتی خوب شدی – وقتی که خوب خوب شدی، زودتر برگرد. یعنی کشک. یعنی خداحافظ؛ یعنی من خیلی گرسنه‌ام و بیش از این چه فایده اصرار.» هر چه شود از خود بی‌خود نمی‌شود راوی. به جای‌گاهش نمی‌آید.
این‌لحظه‌ای کردن گذشته، میراث‌داری زیست‌شده نیست؛ مصرف برای حال ِ الآن است و یادآوری نوعی از زمان برای نوعی از زیستن. زمان گلستان زمان تحوّل نیست. خودش می‌داند. می‌داند و می‌خواهد: «جعفر گفت دفعه دیگر./ زمستان 1347 – بهار 1348».
آن ابهام ِ سطر و صفحه‌های مردن بابا و پستو و... عرق ریختن برای احضار پیشینه‌ای‌ست گنگ مانده.

--------
*چاپ اوّل: خرداد 1348 چاپ‌خانه میهن تهران – ثبت شده در کتاب‌خانه ملی به شماره‌ی 285 در 17شهریور همان سال

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 4:12 |

 

 

 دیر بودم بی‌دلیل و دنباله‌دار

 دیرتر ار آن‌که بشود یک چیزی را گفت     و بعد چند بار نشنفت

 با نام‌های مردانه‌شان شک صداشان برمی‌داشت

 و ما از کوه‌های بلند الو می‌گفتیم

 

 آن‌قدر فاصله داشت می‌شد

 که روی ماهش بشود فرود آمد

     پیش آمد :

 بزرگ شدیم از هم    توی بیشتر شب‌های باغ ِاختصار

 چشم ِروشن به گشوده‌ی آتش    دل تبخیر در پیچ ِپیر

 نام ِ113 بار با تو آمد روز     بعد شب شد

 این اواخر عمل می‌کرد به چیز

 می‌شب ِدریا و دوری می‌کشید     از خورشید

  شهادت داد به دروغ

 برگ ِزرد در کلمه می‌کرد آن    منحرف ِحرفه‌ای

  دروغ‌تر نشد بشود

 می‌گفته آمده بوده‌اند همه پیشم

 خیزابه‌های ابریشم

 سکوت ِماه در جنب ِکشتار

 عدالت ِیک‌جانبه     وزن ِپشت

 پشتانه و پیر بود خاطره‌هایی که توی نشد جا شد

   اذن ِدخول به فرا

 یعنی وارد ِجهان ِغیر که می‌شوی نگاهت    داریم   می‌کنیم   ما

 پس برنمی‌آید آن‌چه نیست از پس ِچیزی که هست

 خورشید   فعلاً تکراری‌ست   به کردار

 عیبی نداشت اگر بود لاخ‌لاخ ِریش ِباباخدا به ستاری    زنش کو ؟     ننه‌ش ؟

 بیا برادری کن و پدرم باش    بیا مادر ، زنی که دوست دارم باشم باش

 سگی که به دست که به دست آموزش من می‌دادم بودیییییییم   چند  چند

 از توی قاب ِمزرعه به گذشته چند یادمان می‌آورد

 از      توی قاب

 بعد من‌حیث‌المجموع چشم‌بندها عوض می‌شد که می‌کردیم طولانی  بیشتر بیشتر

 غروب‌تر شده هوای شبی که هست برای تسلیت تلفنی

 

 خالی باشد ، هم‌دلی باشد     تو     خودتی تو ؟    توی این سولاخی ؟

 از نخ یخ   یخ از نخ   یخ‌مال    دستمال

 بعد    گلو بععععد    گلو بععععد    گلو بععععد

 آن زیستن در تو     آن مِن‌مِن به فصاحت ِشمشیر

 آن دیر و پیر و برّا    آن کردن    در تن ِمن ِناشی

 

 پر ِگاز ِبوسه‌های وحشتناک ( ترس‌ناک ) شد

                                   

                                

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیما صفار در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 3:47 |


Powered By
BLOGFA.COM